تازه ترین تک آهنگ علیرضا قربانی خواننده موسیقی کشورمان با عنوان «نرو» به آهنگسازی فردین خلعتبری در آستانه برگزاری کنسرت «شهرزاد» منتشر شد.

این اثر موسیقایی تازه ترین تک آهنگ علیرضا قربانی به آهنگسازی فردین خلعتبری است که مسعود کلانتری ترانه آن را سروده و آنسامبل «ذاستا» به سرپرستی فردین خلعتبری متشکل از پدرام فریوسفی ویولن، بهنام ابوالقاسم پیانو، پویا سرایی سنتور، سامان صمیمی ویولن، روزبه اسفندارمزکلارینت باس، آتنا اشتیاقی ویولنسل، سایوری شفیعی کلارینت، شایان ریاحی پرکاشن، پریسا پیرزاده ویولاو شقایق صادقیان فلوت به عنوان نوازنده در اثر حضور داشتند.

این تک آهنگ که به نوعی مقدمه ای برای کنسرت «شهرزاد» به آهنگسازی فردین خلعتبری و خوانندگی علیرضا قربانی در برج میلاد است، رونمایی از آنسامبل تازه تاسیس فردین خلعتبری نیز به حساب می آید.

در متن ترانه «نرو» آمده است:

به اشک بی کرانه ام نگاه کن، نرو
به تلخی ترانه ام نگاه کن، نرو
به روزهای تیره از غبار آه و درد
به هق هق شبانه ام نگاه کن، نرو
ببین که التماس نعره می زند ز واژه واژه سکوت من
نرو که با حلول رفتن اَت، طلوع می کند سقوط من
نرو که رفتن تو آفتاب را، از این کرانه می برد به دورها
نرو بمان که کوچه خسته است، ز خاطرات زخمی عبورها 
به اشک بی کرانه ام نگاه کن، نرو
به تلخی ترانه ام نگاه کن، نرو
ببین کنار جاده صف کشیده اند، امیدوار ماندن اَت 
بنفشه ها و بیدها 
نرو که پیش چشم یاس ها، به یاس ها بدل شود امیدها
نگاه کن کبوتران جلد خانگی، از این غریبگی، شکسته، خسته اند
کشیده سر زیر بال خویش، ز خشم، از تو چشم بسته اند
به اشک بی کرانه ام نگاه کن، نرو
به تلخی ترانه ام نگاه کن، نرو

http://www.mehrnews.com/news/2466217

 

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/28 و ساعت 20 |

با همه‌ی بی سر و سامانیم

باز به دنبال پریشانیم

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنیم

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانیم

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانیم

 

آمده‌ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانیم

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانیم

 

خوبترین حادثه می‌دانمت

خوبترین حادثه می‌دانیم؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی‌ست که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن سالهاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانیم

 

ها ... به کجا می‌کشیم خوب من؟

ها ... نکشانی به پریشانیم!

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/23 و ساعت 19 |
کتاب «پروازهای خلاقیت: راهنمای رفع موانع خلاقیت» نوشته جولیا کامرون با ترجمه دل‌آرا قهرمان و لاله مهدی‌نژاد از سوی نشر مثلث منتشر شد.

«پروازهای خلاقیت: راهنمای رفع موانع خلاقیت» کتابی از جولیا کامرون نویسنده «راه هنرمند» است. نویسنده در پیش‌گفتار کتاب آورده: «خلاقیت یعنی ابتکار عمل. خلاقیت نه تنها جهان مادی که جهان روانی ما را نیز دگرگون می‌کند. وقتی به تلاشی خلاقه دست می‌زنیم موجب ظهور و بروز کهن الگوهای خلاقیت و تجربه می‌شویم. شخصیت‌های قابل شناسایی قدم به صحنه می‌گذارند تا مسیر خلاقه ما را به چالش بکشند. این شخصیت‌ها و تجربه‌ها و ترفندهای مقابله با آنها، محتوای این کتاب را تشکیل می‌دهند. »

کامرون، هدف از نگارش کتاب خود را اسطوه‌زدایی از خلاقیت و بسیاری از پرت‌وپلاهایی دانسته که عامدانه در لفافی رازآلود پیچیده شده‌اند. همین‌طور حرف‌های دوپهلویی که باعث صدمه زدن به افراد خلاق شده‌اند. سخنانی که هنرمندان را از اقتدار و واقعیت دریافت شخصی‌شان محروم می‌کند.

«تیر آرزو»، عنوان نخستین بخش از کتاب «پروازهای خلاقیت» است. در این بخش کوتاه آمده که آرزوی خود را مشخص کنیم و در راه برآورده کردنش قدم برداریم. مهم این است که بدانیم می‌خواهیم چه کنیم؛ پس از ان مسیر رای ما هموار می‌شود. رها کردن تیر آذرزو از چله اهمیت دارد وگرنه خود تیر، مسیرش را طی کند و بر هدف می‌نشیند.

«شیطانک تقلبی» عنوان بخش دیگری از کتاب است. وقتی تیر آرزو را رها نکردی نباید به حرف شیطانکی گوش کنی که می‌گوید:«به جای ان به این شلیک کن». بعد نویسنده از تو پرسیده «چه هدف نادرستی هنوز می‌تواند تو را گول بزند؟ پول؟ موقعیت و مقام؟ اعتیاد به عشق و رابطه جنسی؟ ...»

به گفته جولیا کامرون، «کشف‌های خلاقه ما اغلب با چیزی همراه‌اند که من اسمش را جرقه ذهنی می‌گذارم. فقط برای یک لحظه، نور خیره‌کننده‌ای می‌درخشد و تو به روشنی فضایی وسیع می‌بینی ولی با سایه‌های اغراق شده از خودت و دیگران... در اولین درخشش، فضای خاکستری بیشتری پدیدار می‌شود که پیش از این ندیده‌ای...رمزگشایی از بعضی چیزها همان جرقه ذهنی است. درست مثل وقتی که خطوط محیطی را می‌بینیم و به جزئیات توجه نمی‌کنیم. »

پروازهای خلاقیت

«روانشناس‌ها» عنوان بخش دیگری از کتاب «پروازهای خلاقیت» است. آنها می‌توانند ما را به اندازه‌ای کوچک کنند که دیگر نتوانیم بدون صحبت کردن با آنها کاری انجام دهیم و ما باید مراقب  رابطه روانشناس‌ها و خلاقیت باشیم. و اما در بخش دیگری از کتاب با عنوان «خداوند، کمک خلبان من است» آمده که چگونه با ورود به منطقه آدم‌های مشهور، خدایان دروغین فرامان می‌گیرند و دندان‌های درشت خود را به ما نشان می‌دهند اما ما باید محکم روی صندلی خود بنشینیم و بگوییم: خدا خداست و او درباره خدا بودنش ساکت است. پس خدا را باور کنیم و بپذیریم که از از رویاهای ما حمایت می‌کند.  

«آداب پرواز»، عنوان آخرین بخش از کتاب «پروازهای خلاقیت» است. جولیا کامرون در این بخش به مواردی پرداخته که در «راه هنرمند» هم به آن اشاره و تاکید کرده است. این‌که هر روز سه صفحه بنویسیم و از گیجی‌ها، موانع، حالات و کارهای ساده‌ای بگوییم که ما را به هدف می‌رساند یا از آن دور می‌کند.   

نکته دیگری که کامرون به آن اشاره کرده و با اصطلاح «پرکردن باک» از ان نام برده همان نکته‌ای است که در کتاب«اه هنرمند» با عنوان«ملاقات با هنرمند درون» از آن نام برده و برآن تاکید کرده بود و آن، این‌که لااقل یک بار در هفته، یک ساعت را به خود و کار دلخواه خود اختصاص دهیم. یکی دیگر از مواردی که در کتاب «پروازهای خلاقیت» به آن اشاره شده، 20 دقیقه پیاده‌روی در روز است.

کتاب «پروازهای خلاقیت: راهنمای رفع موانع خلاقیت» نوشته جولیا کامرون با ترجمه دل‌آرا قهرمان و لاله مهدی‌نژاد در 1100 نسخه و به قیمت 9000 تومان از سوی نشر مثلث منتشر شد.

http://www.mehrnews.com/news/2458471

 

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/20 و ساعت 20 |
آیت الله عبدالله جوادی آملی در دیدار هنرمندان ششمین جشنواره نماز و نیایش به روایت دوربین که ظهر دوشنبه در مجتمع علوم وحیانی اسراء برگزار شد، اظهار کرد: امیدوارم خداوند به همه هنرمندان توفیق دهد تا هنر خود را در راه درست استفاده کنند و مردم به خصوص جوانان بتوانند از هنر آن‌ها بهره دینی ببرند.

وی با بیان اینکه نعمت‌هایی را که خداوند به انسان عطا می‌کند باید در راه او صرف شود، افزود: با وجود اینکه برخی هنر‌ها کسبی است اما باید دانست هر توفیقاتی که انسان کسب می‌کند عنایتی از سوی پروردگار است.

استاد برجسته حوزه با اشاره به اینکه هنرهای کسبی گاهی انسان را فریب می‌دهند، گفت: افرادی که می‌گویند دود چراغ خوردم وخودم زحمت کشیدم تا به اینجا رسیده‌ام این گفته آنها اسلامی نیست چرا که تمام موفقیت‌ها و توانایی‌هایی را که انسان به دست می‌آورد از جانب خداوند است.

وی تصریح کرد: کسی که خوش آهنگ است، خوش خط است و در کل هنری دارد مسؤلیتش مضاعف است و به گفته قرآن و ائمه(ع) هرکسی باید زکات چیزی را که دارد، بدهد.

آیت الله جوادی آملی ضمن بیان اینکه هر مال و کمالی زکاتی دارد، گفت: هر کسی که از جمال بیشتری برخوردار است باید زکات بیشتری بپردازد و زکات جمال عفیف‌تر بودن است، همچنین زکات هنر این است که در راه خداوند صرف شود.

وی گفت: به ما گفته شده کمال را حفظ کنید تا او شما را حفظ کند لذا باید این کمال را در راهی صرف کرد که بتواند ما را حفظ کند و آن راه دین، عقل و عدل است.

این مفسر قرآن کریم با بیان اینکه دین با یک جلال و جمال هنرمندانه‌ای آراسته شده است، افزود: مسجد نمونه‌ای از این جمال است زیرا کسی که در مسجد اذان می‌گوید باید از خوش صدا‌ترین افراد و کسی که در محراب به نماز می‌ایستد از مناسبترین افراد باشد.

وی خطاب به هنرمندان گفت: هنر خود را بی‌جا صرف نکنید و آن را در خدمت دین به کار ببرید تا اثر شما ماندگار شود که در این صورت این هنر همواره با شما خواهد بود و علاوه بر اینکه خودش را حفظ می‌کند می‌تواند شما را نیز حفظ کند.

وی در مورد اهمیت هنر در اسلام بیان کرد: حضرت امیر(ع) که در رعایت حقوق بیت المال ممتاز و سخت گیر بودند به هنر اهمیت می‌دادند و به کاتبان خود می‌گفتند با خطی زیبا بنویسند.

مرجع تقلید شیعیان با بیان اینکه طی این چند سال هنرمندان زیادی آمدند و رفتند، افزود: هنر افرادی مانند حافظ و سعدی متنزل است یعنی هنر آنها از بالا آمده و می‌تواند انسان را بالا ببرد.

وی پرداختن به موضوع نماز و برگزاری چنین جشنواره‌ای را کار بزرگی خواند و تأکید کرد: اگر کسی لذت نماز را بچشد هرگز لذایذ دیگر برای او کامیاب نخواهد بود و لذت آن است که برای همیشه بماند و آن یاد خداوند است.

آیت الله جوادی آملی در ادامه از خداوند خواست به هنرمندان و کسانی که در راه دین قدم بر می‌دارند توفیق دهد تا بتوانند احکام و معارف دین را در جان هنر به دیگران انتقال دهند.

وی در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به هفته وحدت، گفت: از ذات اقدس الهی می‌خواهیم تا به برکت ولادت نبی اکرم(ص) نظام ما را از گزند دشمنان حفظ کند.

این مرجع تقلید همچنین در این دیدار، ارتحال آیت الله انصاری شیرازی را به حوزه علمیه و شاگردان آن عالم ربانی و نیز به بیت ایشان تسلیت گفته و برای آن فقید سعید علو درجات و غفران الهی را از خداوند مسئلت کرد.

 

http://www.mehrnews.com/news/2456665

 

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/16 و ساعت 20 |

پرداختن به مرگ و پیری آن‌هم با نگاهی طنزآمیز که بتواند از تلخی این موضوعات بکاهد از آن دست کارهایی است که فقط از عهده یک نویسنده با سابقه برمی‌آید، نویسنده‌ای مثل «هوشنگ مرادی کرمانی».       

نویسنده «قصه‌های مجید» که در تمام آثار خود به نوعی به موضوعات اجتماعی و زندگی روزمره مردم پرداخته است، این بار با مجموعه داستان «ته خیار» به سراغ مرگ، پیری و بیماری رفته است تا این موضوع به ظاهر تلخ را با بیانی طنز، شیرین کند.

این کتاب شامل ۳۰ داستان کوتاه می‌شود که با زبانی ساده زندگی روزمره را روایت می‌کند و عمیق‌ترین گفته‌ها را در قالب ساده‌ترین کلمات به مخاطب خود منتقل می‌کند.

هرچند که بعضی از داستان‌های کتاب در خود رگه‌هایی از تفکرات روشنفکرانه را جای داده است ولی نویسنده سعی کرده به مخاطب خود نشان دهد که بسیاری از چیزهایی که فکر می‌کنیم روشنفکرانه است و از زندگی عوام جداست، در زندگی تک تک آدم‌ها جریان دارد.

به طور کلی مجموعه «ته‌ خیار» تنها مجموعه‌ای از مرادی کرمانی است که مخاطب آن بزرگسالان است البته این به آن معنی نیست که سایر گروه‌های سنی نمی‌توانند از آن استفاده کنند.

مرادی کرمانی چاپ این کتاب را به انتشارات معین سپرده است تا آن را در تیراژ ۳۰۰۰ نسخه و با قیمت ۱۲ هزار تومان منتشر کند. کتابی که از زمان انتشارش در آذرماه امسال جز آثار پرفروش بازار کتاب بوده است.     
با هم بخشی از چهار داستان این مجموعه را می‌خوانیم: 

پرده اول: ته خیار           
خوابش نمی‌بُرد. بلند شد. خیاری از میوه‌ خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی‌دید. عینکش را زد، کارد را برداشت، سر و ته خیار را نگاه کرد. گُل ریز و پژمرده‌ای به سرِخیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می‌خواست خیار بخورد، آن را می‌دید و لبخند می‌زد.    
«زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است.»     
دوستش گفته بود:
- از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه می‌کنند. سر و ته خیار را اشتباه می‌گیرند. سرخیار آن جایی است که زندگی خیار آغاز می‌شود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا می‌آید و لبخند نمی‌زند. رشد می‌کند پیش می‌رود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. می‌ایستد. و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگی خیار.

- این‌طور نیست، جانم. یعنی می‌گویی همه‌ی مردم اشتباه می‌کنند و فقط تو درست می‌گویی؟!           
- بله، من دلیل خودم را دارم. تو هم دلیل خودت را داری. می‌خواهی آغاز زندگیت را که تلخ بوده بِکنی و بندازی دور و دلت را به گُل کوچک و پژمرده‌ی پایان خوش کنی، بدبخت!  
مرد با خود گفت: «شاید دوست من راست می‌گوید.»    
نگاه کرد و دید پنجره‌ی اتاق همسایه روشن است. ساعت را نگاه کرد، یک ساعت از نیمه شب گذشته بود. شلوارش را پوشید. عصایش را برداشت، خیار را گرفت سردستش و رفت دَم خانه‌ی همسایه، زنگ زد.     
همسایه که داشت تلویزیون نگاه می‌کرد، زیر لب گفت: «یعنی کی می‌تواند باشد.» زنش که داشت چرت می‌زد گفت: «کیه، این موقع شب!»  
مرد از پشت درگفت:        
- منم، همسایه روبرویی شما.          
همسایه در را باز کرد. مرد را خیار به دست دید.          
- سلام، استاد! چه عجب یاد ما کردید. اتفاقی افتاده؟ حالتان خوب است؟  
- نه خوب نیست. خوابم نمی‌‌برد.    
- حتما فشارتان بالاست، یا افتاده.     
دست استاد را گرفت. زیرچشمی به خیارِ توی دستش نگاه کرد.   
نبض‌تان که خوب است. رنگتان کمی پریده. خیار زیاد خوردید، سردیتان کرده. نباید این قدر خیار بخورید. دلتان درد می‌کند؟ می‌خواهید برویم درمانگاه؟ عرق نعنا هم داریم. عرق خوب.      
- نه لازم نیست.  
همسایه گفت:     
- استاد، چه خدمتی از من می‌آید؟ این را چرا با خودتان آورده‌اید؟           
اشاره کرد به خیار.
استاد آهسته آستین همسایه را گرفت و کشید و برد زیر روشنایی چراغ، خیار را گذاشت کف دست همسایه. یواش گفت: 
- خواهش می‌کنم درست دقت کنید. بفرمایید، ته این خیار کجاست؟        
- یعنی چه؟        
- یعنی این که به کجای این خیار می‌گویند «ته‌اش»؟    
همسایه به چهره‌ی استاد نگاه کرد و بعد آن جای خیار را، که از بوته جداشده بود، گرفت جلوی چشم استاد:

- این ته خیار است، یک عمر ما به این گفته‌ایم «ته». خودتان هم توی خانه‌تان نوشته‌اید «ته‌اش تلخ است.» و گذاشته‌اید روی کمد.           
رضا [همان مرد همسایه است] هرچه تلاش کرد ثابت کند ته خیار همانجایی است که از بوته چیده شده و تلخ است، استاد قانع نشد:          
- آقا رضا، همسایه‌ی عزیز، دوست من. من هم هفتاد و پنج سال این جوری فکر می‌کردم. دوستم سرشب آمد و تابلو و آن نوشته را دید و مرا از اشتباهم درآورد. شما از روی عادات می‌گویید این ته خیار است. تحقیق نکرده‌اید. یک عمر گفته‌اید ته خیار این است و این رفته توی کله‌تان، بیرون آوردنش هم کار ساده‌ای نیست. حقیقت را نمی‌شود با عادت مخلوط کرد... .

ته خیار

پرده دوم: کار و بار عروسک‌ها     
گفتم که، امسال چیزی دستمان را نگرفت. گرفت، ولی چیز دندان گیری نبود. اهالی راضی نبودند. دوتا کامیون بود و چهار تا سواری. اتوبوس خوب است، نان و پول پله دارد. دو سال پیش چند تا اتوبوس داشتیم، سال پیش شد سه تا. آخرهای زمستان برف سنگینی گردنه را گرفت. بعد از ظهر هیچ خبری نبود. اما همین که اتوبوس‌ها توی سرپایینی گردنه، نتوانستند خودشان را نگه دارند. لیز خوردند، آمدند پایین.        
یکی‌شان نزدیک بود بیفتد روی خانه‌ی سیف. خدا رحم کرد، اتوبوس‌ها چندتا معلق زدند. عجیب بود که راننده اولی زنده ماند. چند تا از مسافرها از دنیا رفتند. زخمی زیاد بود؛ چه بدبختی!       
رحیم رفته شهر وانتش را درست کرده. کرده عینهو آمبولانس. قبلاً چند تا الاغ و قاطر داشت. پسر سعدالله بساط جوشکاری آورده ده. ماشین‌هایی که از گردنه می‌افتند، غلت می‌زنند و از کوه می‌آیند پایین و می‌روند ته دره، می‌رویم کمک. پنجاه شصت سالی می‌شود شاید هم بیشتر. از وقتی جاده کشیده‌اند، از آن بالا هر سال چند کامیون و ماشین و اتوبوس می‌افتد. نان و درآمد ماهم از همین راه است. روستا درآمد ندارد. انتظار می‌کشیم که زمستان بشود و کسب و کار رونقی بگیرد. 
این طور نیست که ما خلاف باشیم و مال آدم‌های بیچاره‌ای که توی آهن‌پاره‌ها له و لورده شده‌اند، برداریم. خودشان، اگر زنده باشند، نمی‌خواهند چیزهایی که دارند، بردارند. فقط التماس می‌کنند ما را برسانید به دکتر و درمانی. همه چیزشان را می‌بخشند. زن‌ها طلاهایشان را می‌دهند که بچه و شوهرشان هرچه زودتر به دوا و دکتری برسند.
نه خیال کنید ما خداخدا می‌کنیم که سواری و اتوبوس بیفتد و ما هم به نان و نوایی برسیم. اصلا این‌طور نیست. باور کنید هیچکس در این روستا حاضر نیست خون از دماغ کسی بیاید که او تکه‌ای پنبه‌ بدهد تا فرو کند توی دماغش و ازش پولی بستاند. این‌جا همه توی خانه‌هاشان پنبه و چسب و باند و تخته و چوب برای شکسته‌بندی دارند. همه شکست‌بندی بلدند. همه‌ی بچه‌ها می‌دانند چه‌جور زخمی‌ها را از میان آهن‌های مچاله شده بیرون بیاورند که قطع نخاع نشوند. توی مدرسه روستا اوّل چیزی که یاد می‌گیرند کمک‌های اولیه است.
البته، این کارها را، تا آن‌جا که بشود، در راه خدا می‌کنیم ولی خیلی وقت‌ها همین جور مفت از کار در نمی‌آید. ما هم خرج داریم باید زندگی کنیم. پنبه و تخته و باند را که داروخانه‌ها همین جوری نمی‌دهند. عاشق چشم و اَبروی ما نیستند که.   
تابستان‌ها برانکارد، که ما بهش می‌گوییم «تخت روان» و وسایل رسیدگی به زخمی‌ها را آماده می‌کنیم برای زمستان که زمان افتادن از آن بالاست.           
نه، نه. این‌جور نیست که فقط زمستان‌ها ماشین بیفتد پایین. تابستان‌ها هم می‌افتد. تابستان‌ها بیشتر راننده‌های مست ماشین را کله معلق می‌کنند پایین یا بچه‌های شیرین و شیطانشان چشم‌های آن‌ها را از پشت سر می‌گیرند و به بابا می‌گویند: «من کی هستم؟» یا خانم‌هایی که در مسافرت می‌خواستند چیزی بخرند و شوهر پول نداشته و دعوا شده، حالا خانم برای اینکه از دل او دربیاورد درست سرگردنه، یک لیوان چای داغ می‌دهد دست شوهر و حبه‌ای قند هم می‌گذارد تو لُپ او. دست شوهر می‌لرزد و چای می‌ریزد روی بساطش. زندگی مرد می‌سوزد و جیغ می‌کشد و ماشین می‌رود ته دره. ما خیلی تجربه داریم. خیلی خاطره داریم. چند سال پیش که من بچه بودم. بچه بی‌سرپرستی توی اتوبوس، سرپیچ گردنه رقصش می‌گیرد و انگشتش می‌خورد تو چشم بچه‌ای دیگر، دعوا می‌شود. بچه‌ها دو دسته می‌شوند و بنا می‌کنند به زدن همدیگر، دِ بزن. حواس راننده پرت می‌شود و با اتوبوس بچه‌های دعوایی می‌آید پایین. سرشب بود. همه ریختیم بیرون. دیدیم بچه‌های یتیم و بی‌سرپرست کُلی گردو با شاخه کنده بودند و می‌بردند مثلاً سوغاتی بدهند. خوب، بچه‌های نازنین، شما که کسی را ندارید برایش سوغاتی ببرید. خلاصه، ده تا از آن‌ها از دنیا رفتند. بچه‌های روستایی چه قدر گردو گیرشان آمد، بماند...

پرده سوم: آخرین سوت سوتک‌ساز جهان  
«اولین سوتک را در هشت سالگی ساختم. استادم، که خدا رحمتش کند، یک هفته زحمت کشید و یادم داد که «سوت سوتک» بسازم، از گِل کوزه‌گری. شش سالم بود که مادرم مرا برد پیش دست استاد کَرم. خیلی چیزها یادم رفته. اصلاً نمی‌دانم چند سال دارم. توی شناسنامه‌ام نوشته هشتاد و هفت سال، ولی بیشتر دارم. نود و خرده‌ای. نزدیک صد سال. هیچ‌وقت دروغ نگفتم. هیچ وقت برای سوت سوتک گِل نساختم. گِل‌هایی که از کوزه و تغار و تنور زیاد می‌آمد، سوت سوتک می‌ساختم. خودم می‌زدم یعنی سوتک می‌زدم. خوب می‌زدم. حالا هم می‌زنم ولی نه به خوبی آن وقت‌ها. نفس می‌خواهد که من ندارم.»      
- کوتاهش کن، وقت نداریم. تشکر کن، برو پایین.      
«دَم گوش من می‌گویند: «کوتاه کن، تشکر کن.» بسیار متشکرم، از همه، از استاندار و فرماندار، امام جمعه؛ از اداره فرهنگ، از رئیس بهداری، از رئیس شورای ده، از بچه‌هایم، از نوه‌هایم، نتیجه‌ها که مرا آوردند اینجا. سواد ندارم. بلد نیستم حرف بزنم. از زن مرحومم تشکر می‌کنم. از همه‌تان تشکر می‌کنم که سوت سوتک‌های مرا خریدید. آن دسته‌ای هم که آمدند این‌جا، این بالا که من ایستادم و همه با هم سوت سوتک زدند. خوب بود تشکر می‌کنم. نمی‌دانم پس از من کسی سوتک می‌زند یا نه. دنیا چه‌جور می‌چرخد! بدون سوت سوتک، بدون من! چشم‌هایم خوب نمی‌بینند. از این بالا صورت شما را نمی‌بینیم. آن پایین هم که بودم و نشان می‌داد چه جوری سوتک می‌ساختم، خوب ندیدم. پرده بزرگ بود، خیلی بزرگتر از تلویزیون. من چهار دفعه سینما رفتم. این جوان‌ها، آمدند خانه من و گفتند می‌خواهیم از سوتک ساختنت عکس بگیریم. هفتاد سال، شاید هم بیشتر، هی سوتک ساختم، کارم همین بود...»
- کوتاهش کن. بگو چه حسی داری که دارند تشویقت می‌کنند. به عنوان آخرین سوتک‌سازِ گِلی جهان. بعد برو پایین.     
«چشم، از این که مرا تشویق می‌کنید، تشکر می‌کنم. همه‌تان روی چشم من جا دارید. عرض می‌کنم. با همین دوتا چشم کور شده‌ام دست‌های لرزانم. پاهام هم می‌لرزند. خوب شد صندلی گذاشتید زیر پای من. من هشتاد سال سوتک ساختم و فحش خوردم و نفرین شنیدم از پدر و مادرها و مادربزرگ‌ها که پدرشان درآمد و گوششان پاره شد. اعصابشان خرد شد از صدای سوتک. عذرخواهی می‌کنم. از همه‌ی مردم دنیا حلالیت می‌طلبم، همیشه می‌ترسیدم بمیرم و آدم‌هایی که سوتک من گوش‌هاشان را آزار داده، عذرخواهی نکنم. 
وقتی بچه‌ها تو کوجه سوتک می‌‌زدند کیف می‌کردم. حالا دیگر بچه‌ها سوت سوتک نمی‌زنند. اسباب بازی‌های خوشگل و خوش صدا و گران آمده،  نوه‌ها و نتیجه‌های من از این چیزهای بلند و سنگین دارند. از همین‌هایی که انگشت می‌زنند به آن‌ها، صدای درینگ درینگ می‌دهد، اسمش را یاد نگرفتم.»     
- پیانو، بگو پیانو. 
«بله، پیانو. می‌گویند بگو: «پیانو». اما من سوتک می‌ساختم، هشتاد سال. من که بمیرم دیگر کسی نیست سوتک گِلی بسازد. همان موقعی هم که بچه‌ها سوتک می‌زدند. پدربزرگ و مادربزرگ و همین‌جور پدر و مادر و همسایه‌شان به من فحش می‌دادند. آخر صدای سوت سوتک تیز است و می‌خورد به پرده‌ی گوش و بدن آدم می‌لرزد. بهترین راه این است که خودتان بزنید و از صدایش کیف کنید. آدم وقتی خودش صدایی درمی‌آورد، هرجور صدایی باشد، کیف می‌کند. اما از صداهای دیگران خوشش نمی‌آید و فحش می‌دهد. من حالا برایتان آهنگی با سوت سوتک می‌زنم و شماهم همه‌تان سوتک خود را بردارید با هم بزنیم. تا گوشتان اذین نشود. از چیزی این بود که هر سوتکی که ساختم صدایش با آن یکی فرق می‌کرد. اصلا هرکس سوتک می‎زند با دیگران فرق می‌کند. هیچ‌وقت آرزو نکردم سوتکی بسازم که عین آن یکی ساختم صدا کند. اصلا نمی‌شود، نمی‌توانم سوتکی درست کنم که صدایش مثل سوتکی باشد که استادم می‌ساخت و می‌زد. یک بار سوتکی ساختم که صدایش عین سوتکی بود که چهل سال پیش ساخته بودم، زود شکستمش.   
به خودم گفتم: «ای بدبخت سوتکت با چهل سال پیش فرق نمی‌کند، بمیری.»

پرده چهارم: دعوا نکنیم   
- ولم کنید، بگذارید من هم با او بروم زیر خاک، بعد از او زنده بودن فایده‌ای ندارد. ولم کنید.           
دست‌های او را گرفته بودند. از پشت‌ شانه‌های او را می‌گرفتند. زور می‌زد که خودش را خلاص کند. پدر را گذاشته بودن توی قبر و می‌خواستند رویش خاک بریزند. او ناله می‌کرد، التماس می‌کرد، نعره می‌زد، یقه جِر می‌داد، بی‌تابی می‌کرد:
- من تو را خیلی اذیت کردم. چرا مرا تنها می‌گذاری؟ نااهل و بد بودم. همیشه ازم شکایت داشتی. می‌گفتی: «آبروی مرا نبر.» گوش نکردم، جوانی کردم. نفهمی کردم. خامی کردم... ولم کنید.  بگذارید با او بروم زیر خاک. او نباید تنها باشد.   
درکش و واکش خسته کرد همه را. کم کم دست و شانه‌هایش ول شد، رها شد، کَند دست‌های خود را. پرید و رفت، از میان حلقه جمعیت، خودش را به قبر رساند. روی کُپه خاک نرم ایستاد. خم شد. داد زد: «پدر می‌خواهم بیایم پیش تو. نمی‌گذارند.» دست زد و مشتی از خاک قبر برداشت بر سر ریخت. دست بر سر زد. خاک زیرپایش سُست بود، شُل بود. ریخت. زیر پاش خالی شد. لیز خورد. تا آمد دست به جایی و کسی بگیرد، رفت. همراه خاک رفت. افتاد تو قبر پدر. جماعت نگاهش می‌کردند. از پایین آدم‌ها را دید که آن بالا ایستاده بودند و نگاهش می‌کردند؛ تن بزرگ، قد بلند و سرهای کوچک. خنده بر لب. به سختی از روی نعش پدر بلند شد، دست به دیواره‌ی قبر گرفت، که خود را بالا بکشد. قبر گود بود با دیواره‌ی بلند و لیز، دست به هر سنگ و کلوخی می‌گرفت، کنده می‌شد، صدای همهمه و خنده می‌شنید. تلاش کرد، خاک و گَرد در چشم داشت؛ نمی‌دید. خواست از قبر بیرون درآید. نشد. کمی که بالا می‌آمد لیز می‌خورد و باز می‌افتاد. کسی که خاک می‌ریخت توی قبر، روی مُرده، خم شد، دست دراز کرد که او را بگیرد، بالا بکشد. جوان سنگین بود، مرد بیل به دست را کشید توی قبر، افتاد روی خشت، که زیرش صورت پدر بود. مرد افتاد روی او. داد زد: «مرا بالا بکشید!» نفس جوان گرفته بود. چشم‌هایش کور می‌شد. تقلا می‌کرد. التماس ‌کرد پیش مرد بیل به دست:          
- بلند شو، کمک کن.        
تلاش کرد مرد از روی او بلند شود. حالا دو نفر بودند که توی قبر وول می‌خوردند. پسر پا بر خشتی گذاشت که بر سینه‌ی پدر بود. خشت کج شد، شکست، بر قفسه‌ی سینه‌ی پدر زور آورد. پسر ندانست چه می‌کند. همچنان دربند بالا کشیدن خود بود، چنگ بر خاک و سنگ‌ریزه و ریشه‌ی خار می‌زد که دیواره‌ی قبر بود. نجات خود از خارِ دیوار می‌جست. به دنبال پدر، در میان خنده و خار و خاک و سنگ می‌لولید.      
پسر که بیرون شد از قبر. ساکت بود. آبی به صورت زد، خاک از چشم و صورت شست. زیر لب گفت: «بابا، آشتی؟ دعوا، نه.»       
مادرش گفت: «خجالت بکشید. بس است. شما پدر و پسر دست از دعوا برنمی‌دارید؟»

http://www.mehrnews.com/news/2454080

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/14 و ساعت 20 |
فصلنامه مترجم/ شماره ۵۴

54-Motarjem

http://motarjemjournal.ir

 

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/14 و ساعت 15 |

شبکه پویا مجموعه‌های پویانمایی «تنسی تاکسیدو» را در جدول پخش خود قرار داده است.

نوستالژی جذاب « تنسی تاکسیدو » هر روز ساعت 17:45 از شبکه پویا پخش خواهد شد.

این مجموعه در سال‌های ۱۹۶۳ تا ۱۹۶۶ توسط کمپانی توتال تلویژن تولید و از شبکه تلویزیونی سی بی اس آمریکا پخش شده است.

http://www.mehrnews.com/news/2450223

 

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/10/07 و ساعت 16 |
فرهنگستان زبان و ادب فارسی واژه‌های تازه خود را در ماه‌های مهر و آبان اعلام کرد.

 

بر اساس گزارشی که گروه واژه‌گزینی فرهنگستان در اختیار خبرنگار ادبیات ایسنا قرار داده است، در ماه‌های مهر و آبان، هشت کارگروه واژه‌گزینی تخصصی در شورای واژه‌گزینی حضور یافتند و در 24 جلسه‌، مجموعا 639 واژه به تصویب شورای واژه‌گزینی رسیده است.

 

واژه‌های مصوب‌ در پایان هر سال به صورت فرهنگ منتشر می‌شود و برای آگاهی علاقه‌مندان و کارشناسان‌، در وبگاه فرهنگستان نیز درج می‌شود و تا سه سال‌، در صورت دریافت پیشنهادها و معادل‌های بهتر‌، قابل تغییر است.

 

تعدادی از واژه‌های چند حوزه که در ماه‌های مهر و آبان به تصویب رسیده‌اند به عنوان نمونه‌ در ادامه می‌آیند:

 

بخشی از واژه‌های مصوب حوزه روابط عمومی و تبلیغات بازرگانی

 

پوشش رسانه‌ای رایگان earned media

مطلب بی‌هزینه earned content

خبرگزاری news wire

کارسپار account

مطلب خبری news release

پیشینه خبر backgrounder

منع موقت embargo

خبر برگه news sheet

 

بخشی از واژه‌های مصوب حوزه مهندسی نقشه‌برداری

 

آلایه تصویر image artifact

همتایابی تصویری image matching

تصویرگری image capture

ناوردای تصویر image invariant

پاره‌چین تصویری image mosaic

تصویر قطبش سنجشی polarimetric image

ریخت‌دهی تصویر image morphing

پایدارسازی تصویر image stabilization

 

 

 

بخشی از واژه‌های مصوب حوزه معماری و شهرسازی

 

تاج‌مهره keystone

درون‌سو intrados

برون‌سو extrados

دهانه span

افراز rise

رج order

مهره چفته voussoir

چفته لاریز corbel arch

 

بخشی از واژه‌های مصوب حوزه علوم جو

 

سوزباد wind chill

سبزدرخش green flash

جبهه جستی gust front

دماجهش heat burst

گرمای پاییزه Indian summer

دوره میان یخساری interglacial period

پیرارنگ iridescence

دورآذرخش heat lightning

 

بخشی از واژه‌های مصوب حوزه مهندسی محیط زیست و انرژی

 

واکندگی sloughing

تورصافی strainer

صافش کرانه‌ای bank filtration

هوادهی افشانه‌ای spray aeration

لجن گباخاکی humus sludge

زمنشست seepage

 

بخشی از واژه‌های مصوب حوزه مهندسی گیاهان دارویی

 

نعناپونه metha longifolia

زیبانعنا calamintha

مریم گلی salvia

مریم گلی دارویی salvia officinalis

کلپوره teucrium

http://www.isna.ir/fa/news/93092413843

 

+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/09/24 و ساعت 13 |
جنگ صد ساله: دفتر خاطرات ژان لوتورنور (1418)
موضوع:
داستانهاي فرانسوي - قرن 20
پديدآورنده:
نويسنده:بريژيت كوپن
مترجم:مونا فخيم
ناشر:
محراب قلم، كتابهاي مهتاب
144 صفحه - وزيري (شوميز) - چاپ 1 - 2200 نسخه 0 -787-103-600-978
978-600-103-787-0
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :75000 ريال
كد ديويي:843.914
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران
صفخات اوليه كتاب

معرفي مختصر كتاب:
کتاب حاضر، يکي از کتاب‌هاي مجموعه «دفتر خاطرات» است که مجموعه‌اي از يادداشت‌هاي شخصي کساني است که در طول تاريخ نقشي ايفا کرده‌اند يا شاهد حوادث مهم بوده‌اند. اين يادداشت‌ها و خاطرات، شامل گزارش جنگ‌ها، انقلاب‌ها، ظهور و سقوط امپراتوري‌ها و حوادث کوچک و بزرگ روزگارهاي دور و نزديک مي‌شود و خواننده خود را از نزديک در جريان چگونگي وقوع حوادث قرار مي‌دهد. اين داستان با زباني ساده و روان براي کودکان و نوجوانان نگاشته شده است. در اين داستان مي‌خوانيم: ««ژان لوتورنور» که در جريان اين جنگ از پدر و مادرش جدا شده است، قصد دارد ماجراهايي را که مي‌بيند، در قالب دفترچة خاطرات به دست پدر و مادرش برساند».

خاطرات مسكو: عشق ناخواسته
موضوع:
گرشتين، اما، 19003 - 2002 م
آخ‍م‍ات‍ووا، آن‍ا آن‍دری‌ی‍ون‍ا، ‏‫۱۸۸۸ -‏ ۱۹۶۶م.
ماندلشتام، اويسپ، 1891 - 1938 م
ماندلشتام، نادژدا، 1899 - 1980 م
تاريخ‌نويسان ادبيات - روسيه - سرگذشتنامه
نويسندگان روسي - قرن 20 - نامه‌ها
روسيه شوروي - زندگي فرهنگي
پديدآورنده:
نويسنده:اما گرشتين
مترجم:احسان لامع
ويراستار:جواد ماه‌زاده
ناشر:
كتاب پارسه
256 صفحه - رقعي (شوميز) - چاپ 1 - 1100 نسخه 1 -072-253-600-978
978-600-253-072-1
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :125000 ريال
كد ديويي:891.7109003
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران
صفخات اوليه كتاب

معرفي مختصر كتاب:
کتاب حاضر، خاطرات «اما گرشتين» از زندگي در روسيه دوران «استالين» و هم‌نشيني‌اش با نويسندگان و شاعران معترض آن روز است که شاهدي ديگر بر مصائب روشنفکران روس در دوران ديکتاتوري کمونيسم است. اين خاطرات او از تبعيدها، ترس‌ها، مهاجرت‌ها و بگيروببندهاي آن دوران در کنار همراهي و نزديکي‌هايش با کسي چون «آنا آخماتووا» و «اوسيپ ماندلشتام»، روايتي مستند و پر از نقطه اوج را بيان مي‌دارد. «اما گرشتين» در اين کتاب علاوه بر گزارش شرايط اختناق زمان خود، تصوير جالبي هم از روابط ميان اديبان روس شرح داده است.

در جريان انقلاب فرانسه: دفتر خاطرات لوييز مدره‌اك (1791 - 1789)
موضوع:
مدره‌اك، لوييز - - خاطرات
فرانسه - تاريخ - انقلاب، 1789 - 1799
پديدآورنده:
نويسنده:دومينيك ژولي
مترجم:شيدا لاجوردي
ويراستار:پژمان واسعي
ناشر:
محراب قلم، كتابهاي مهتاب
136 صفحه - وزيري (شوميز) - چاپ 1 - 2200 نسخه 2 -709-103-600-978
978-600-103-709-2
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :70000 ريال
كد ديويي:944.046
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران
صفخات اوليه كتاب

معرفي مختصر كتاب:
کتاب حاضر، يکي از کتاب‌هاي مجموعه «دفتر خاطرات» است که مجموعه‌اي از يادداشت‌هاي شخصي کساني است که در طول تاريخ نقشي ايفا کرده‌اند يا شاهد حوادث مهم بوده‌اند. اين يادداشت‌ها و خاطرات، شامل گزارش جنگ‌ها، انقلاب‌ها، ظهور و سقوط امپراتوري‌ها و حوادث کوچک و بزرگ روزگارهاي دور و نزديک مي‌شود و خواننده خود را از نزديک در جريان چگونگي وقوع حوادث قرار مي‌دهد. اين داستان با زباني ساده و روان براي کودکان و نوجوانان نگاشته شده است. در اين داستان مي‌خوانيم: ««لوييز» به تازگي در حياط خانة مشهوري در پاريس مشغول کار شده است، شاهد جنبش انقلابي‌ها و نخستين تظاهرات آن‌ها بر ضد پادشاه و دربار فرانسه است».

سلام بر ابراهيم: زندگينامه و خاطرات شهيد ابراهيم هادي
موضوع:
هادي، ابراهيم، 1336 - 1361
جنگ ايران و عراق، 1359 - 1367 - شهيدان - سرگذشتنامه
شهيدان - ايران - سرگذشتنامه
پديدآورنده:
نويسنده: گروه فرهنگي شهيد ابراهيم هادي
ناشر:
شهيد ابراهيم هادي
240 صفحه - رقعي (شوميز) - چاپ 5 - 2500 نسخه 4 -1-93917-600-978
978-600-93917-1-4
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :56000 ريال
كد ديويي:955.0843092
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران

مسافر كربلا: زندگينامه و خاطرات شهيد عليرضا كريمي
موضوع:
كريمي، عليرضا، 1345 - 1362
شهيدان - ايران - بازماندگان - خاطرات
جنگ ايران و عراق، 1359 - 1367 - خاطرات
پديدآورنده:
نويسنده: گروه فرهنگي شهيد ابراهيم هادي
ناشر:
شهيد ابراهيم هادي
100 صفحه - رقعي (شوميز) - چاپ 2 - 2500 نسخه 1 -2-93917-600-978
978-600-93917-2-1
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :35000 ريال
كد ديويي:955.0843092
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران

نتايج انقلاب ايران
موضوع:
ايران - تاريخ - انقلاب اسلامي، 1357 - علل
ايران - تاريخ - قرن 14
پديدآورنده:
نويسنده:نيكي‌ كدي
مترجم:مهدي حقيقت‌خواه
ناشر:
ققنوس
176 صفحه - رقعي (شوميز) - چاپ 5 - 1500 نسخه 7 -512-311-964
964-311-512-7
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :70000 ريال
كد ديويي:955.083
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران

نيمه پنهان: راز قطعنامه: چرايي و چگونگي پايان جنگ تحميلي
موضوع:
جنگ ايران و عراق، 1359 - 1367 - صلح
جنگ ايران و عراق، 1359 - 1367 - قطعنامه‌ها
سازمان ملل متحد - شوراي امنيت - قطعنامه‌ها
پديدآورنده:
نويسنده:كامران غضنفري
ناشر:
كيهان
320 صفحه - جلد 48(فهرست تمام مجلدات ) - رقعي (شوميز) - چاپ 11 - 3300 نسخه 6 -293-458-964-978
978-964-458-293-6
تاريخ نشر:16/01/93
قيمت پشت جلد :125000 ريال
كد ديويي:955
زبان كتاب:فارسي
محل نشر:تهران - تهران

منبع: http://ketab.ir


برچسب‌ها: کتابخانه
+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/04/04 و ساعت 19 |

تريسي شواليه، داستان نويس سرشناس آمريكايي بريتانيايي از زندگي و نويسندگي مي گويد

تريسي شواليه (Tracy Chevalier)، نويسنده پنجاه ويک ساله آمريکايي بريتانيايي است که رمان هاي تاريخي مي نويسد. او تاکنون هفت رمان نوشته و جديدترين آنها که بتازگي منتشر شده، «آخرين فراري» نام دارد. بيشترين شهرت شواليه به دليل نوشتن رمان «دختري با گوشواره هاي مرواريد» است که سال 2003 فيلمي براساس آن و با حضور کالين فرث و اسکارلت جوهانسون ساخته شد که در سه رشته، نامزد جايزه اسکار شد. اين رمان که به 38 زبان دنيا ازجمله فارسي ترجمه شده، در سراسر جهان بيش از چهار ميليون نسخه از آن به فروش رفته است. رمان جديد شواليه به نام آخرين فراري هفته گذشته برنده جايزه کتاب «چييوآنا» شده است.
    
    صبح يک نويسنده مشهور مانند شما معمولاچطور آغاز مي شود و روال عادي کارتان چگونه است؟
    البته اين جمله شما اين فرض را در خود دارد که من يک روز کاري پربار دارم! ولي بيشتر اوقات از اين خبر ها نيست! يک روز خوب؟ بلند مي شوم، پسر نوجوانم را از خواب بيدار مي کنم، با هم صبحانه مي خوريم و بعد ساعت هشت که پسرم از خانه بيرون مي رود براي من علامت اين است که بايد به اتاق کار خودم بروم. زندگي من به عنوان نويسنده در طول ساليان گذشته تغييرات جزئي داشته، ولي الان بهترين و موثرترين وضع براي من اين است که کار نوشتن را بلافاصله شروع کنم. اول ايميل ام را چک مي کنم تا خيالم راحت شود که ايميلي ندارم که لازم باشد جواب فوري به آن بدهم، بعد متني را که روز قبل اش نوشته ام، مي خوانم. با اين کار انگار يکي تکانم مي دهد که کار را ادامه بدهم. حالت ايده آل کار من اين است که از روز قبل کمي نوشته توي مخزن باقي گذاشته باشم؛ برعکس «گراهام گرين»، نويسنده مشهور انگليسي که عادت داشت روزي 500 کلمه بنويسد و اگر پانصدمين کلمه اش در وسط جمله هم بود، همان جا کار را متوقف مي کرد! البته من در اين مورد اينقدر ها انعطاف ناپذير نيستم، ولي وضع مفيد براي من اين است که کمي نوشته از روز قبل باقي بگذاري که هنوز آن طور که بايد و شايد روي کاغذ نياورده باشي. سپس صبح روز بعد مي توانم از آن نوشته اي که از روز قبل باقي مانده براي شروع مجدد کار استفاده کنم. خيلي از مواقع، اگر کار نوشتن بخوبي پيش برود تا ساعت ده صبح کار آن روزم را تمام کرده ام. بعضي وقت ها هم پيش مي آيد که تا ساعت شش غروب هنوز دارم کار مي کنم! بستگي به اين دارد که آن روز با چه شرايطي مواجه باشم.
    
    آيا به لحاظ تعداد کلمات هدفي براي خودتان تعيين کرده ايد؟
    در روز هاي خوب سعي مي کنم هزار کلمه بنويسم؛ يعني، حدود سه صفحه. اين تعداد کلمات برايم مناسب به نظر مي رسد، چون بيشتر صحنه هايي که مي نويسم 3000 تا 4000 کلمه اند. البته هميشه نه، ولي به طور متوسط اين گونه است و اين يعني که براي نوشتن هر صحنه از رمانم سه تا چهار روز وقت مي گذارم که زمان مناسبي است، چون بعضي وقت ها نوشته ام را مي خوانم و احساسم نسبت به نوشته ام در روز هاي مختلف فرق مي کند و اين به آن معناست که در نوشتن هر صحنه از رمانم يک لحن ثابت ندارم و به چند شکل متفاوت آنها را مي نويسم. بيشتر پيش مي آيد که اواسط نوشتن مي بينم نمي دانم چه دارم مي نويسم! مثلا، امروز مشغول نوشتن صحنه اي درباره مردي بودم که داشت درخت هاي سيب را پيوند مي زد. بنابراين بايد نوشتن را متوقف کنم و به يادداشت هايم در زمينه پيوند زدن درختان نگاهي بيندازم.
    همين الان با خودم فکر مي کردم که من هنوز چيزي درباره پيوند زدن درختان نمي دانم. بايد کتابي درباره اين موضوع از «کتابخانه بريتانيا» سفارش بدهم و فردا بروم آن را بخوانم. حين انجام کار از اين جور اتفاق ها برايم رخ مي دهد. بنابراين کاري که من انجام مي دهم اين است که بخش اساسي صحنه مربوط را مي نويسم، ولي براي قسمت کوچک پيوند زدن درختان... سه ستاره مي گذارم. گذاشتن علامت سه ستاره در دستنوشته براي من به اين معناست که يک چيزي جايش خالي است و بايد برگردم و آن جاي خالي را پر کنم. نمي خواهم روند نوشتنم دچار وقفه شود، به همين دليل آن موضوع را کناري مي گذارم و باقي صحنه را بدون آن مي نويسم، برمي گردم و بعدا آن را پر مي کنم. اين وقفه خوبي است. وقفه بد موقعي اتفاق مي افتد که نمي توانم روي کارم متمرکز بشوم و مي روم توي اينترنت الکي مي چرخم، با يکي از دوستانم ناهار مي خورم و از اين جور کارها. هدفي که براي خودم تعيين مي کنم دستيابي به زمان فشرده اي براي تمرکز است.
    
    شما اولين نويسنده اي هستيد که براي توصيف روند نويسندگي اش از کلمه «صحنه» استفاده مي کند. منظورتان دقيقا از اين تعبير چيست؟
    آن چيزي را که به آن مي گويم «صحنه» خيلي دوست دارم. وقتي مي گويم صحنه، منظورم اين است که يک اتفاقي بين دو يا تعداد بيشتري از شخصيت ها دارد رخ مي دهد. ولي بيشتر مواقع، کار اين گونه نيست و مثل چسبي است که صحنه ها را به هم مي چسباند.
    فلاش بک ها، پر کردن جا هاي خالي، توصيف ها. قسمت مورد علاقه من صحنه اي است که داراي کنش داستاني و ديالوگ است. ديالوگ را خيلي دوست دارم، مي دانم که خيلي از نويسنده ها از ديالوگ متنفرند. اگر مي توانستم کتابي بنويسم که تمامش ديالوگ باشد، خيلي خوشحال مي شدم. بنابراين منظور من از صحنه، اين بود. طرح ريزي کار سختي است. بتازگي ديدم «خالد حسيني» گفت که هرگز در نوشتن هيچ مطلبي از قبل طرح ريزي نمي کند. فقط احساس مي کند داستاني وجود دارد و او هم بايد نوشتن اش را شروع کند و داستان هم خود به خود به سراغ او مي آيد. يک جور هايي متوجه منظورش مي شوم، ولي خودم فکر نمي کنم بتوانم در کار نويسندگي تا اين حد متهورانه عمل کنم.
    قبل از شروع به نوشتن، ايده اي درباره شکل کلي کتاب در ذهنم دارم. کتاب و نوشتن برايم مثل يک سفر است، معمولاهم سفر شخصيت اصلي آن و شمايل کلي اين سفر نشان دهنده چگونگي تغيير و دگرگوني شخصيت اصلي است. وقتي مي نويسم، مساله پيش روي من اين است که شخصيت اصلي چگونه به مقصد نهايي سفر خود مي رسد. بعضي وقت ها لحظات مهم کل کتاب را پيشاپيش مي دانم، ولي بندرت پيش مي آيد که لحظات بي اهميت را پيشاپيش بدانم. در واقع ترکيبي است از اين که مي دانم به کجا دارم مي روم و اين که دنبال کردن لحظات بي اهميت به لحظات مهم مي انجامد. يک بار نمايشگاه دستنوشته نويسندگان را در کتابخانه عمومي نيويورک ديده بودم؛ در آنجا طرح کلي «پل استر» براي فصل اول «سه گانه نيويورک» را ديدم. فوق العاده بود؛ طولاني بود و با جزئيات. به لحاظ طولاني بودن مثل همان نسخه نهايي بود، ولي فقط در حد طرح کلي بود. با خودم گفتم اين شکل کار کردن هرگز به درد من نمي خورد. اگر اين کار را بکنم، نثرم نفله مي شود. داستان وقتي بهترين کارکرد خود را نشان مي دهد که تازه تازه شکل بگيرد، مثل خواننده که فقط به اندازه يک کلمه از متن جلو است.
    کنجکاوم بدانم وقتي فيلمي را که براساس يکي از کتاب هايتان ساخته شد، ديديد، چه حسي داشتيد؟
    بسياري از نويسندگان وقتي فيلمي براساس يکي از کتاب هايشان ساخته نشده، در اين مورد خيالپردازي مي کنند، ولي به نظرم نويسنده وقتي فيلمي را که براساس کتابش ساخته شده، مي بيند، دچار احساسات مبهمي مي شود.
    دقيقا من هم دچار احساسات مبهمي شدم! ديدن فيلمي براساس کتاب شما، حالتي تهديدکننده در خود دارد. خودم موقع نوشتن و خواندن، فيلم مربوط را هم در ذهنم مي سازم. بيشتر ما ها اين کار را مي کنيم. شخصيت ها را در تصورمان مي بينيم و فيلم آن داستان را در ذهن خودمان مي سازيم. تهديد فيلم واقعي در اين است که فيلم شخصي شما را غصب مي کند و جاي آن را مي گيرد! وقتي رفتم فيلم «دختري با گوشواره هاي مرواريد» را ببينم نگران همين موضوع بودم. ولي خوشبختانه از ديدن فيلم راضي بودم. يعني، خيالم راحت شد! فيلم با لحن کتاب هماهنگ بود.

مترجم: فرشيد عطايي
برگرفته از: نيوزويك
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2878947


+ نوشته شده توسط ا.صحفی در 93/02/16 و ساعت 9 |